جریان برمیگرده به شنبه 89/1/28 روزی که دو تا امتحان داشتیم.زیست + تاریخ.امتحان تاریخ زنگ اول بود و زنگ سوم امتحان زیست داشتیم.زنگ دوم هم شیمی داشتیم.فصلی که قرار بود زیست امتحان بگیره یکی از تخس ترین فصل هاست.فصل 9 کتاب زیست 2 ، تولید مثل گیاهان.
ادامه مطلب
هوا سرد بود.
حسنی چکش را برداشت، C4 ها
رو آماده کرد، دکمه های پیرهنش رو بست، هدبندش رو سر کرد و روفت به سوی مدسه. (با
توجه به این که این داستان حوادث یکم جلوتر از "حسنی به مدرسه میره" رو
نقل می کنه.)
ادامه داستان
روزای قبل نوروز بحث سر اینکه مدرسه بریم یا نریم زیاده !
همین پریروز با بچه ها قرار گذاشتیم که دیگه نریم مدرسه !
شب ساعت 2
خوابیدم و صبح ساعت 8 بیدار شدم و دیدم کل اهل خونه خوابن ( عجیبه واقعا
!!) خب من هم رفتم سراغ PS2 که مدتی میشه دستم رسیده و داشتم GOW میزدم

یک
ساعت بعد که خونه خالی شده بود و من تنهایی داشتم با PS2 نارنین ور میرفتم
ییهو تلفن زنگ خورد ! شماره نا آشنا بود.از اونجایی هم که من شماره ی
بیشتر مخاطبین رو بلدم،شک کردم که نکنه شماره ی مدرسه باشه ؟!

و گوشی رو
برنداشتم.جالب اینجاست که گوشی هی داشت زنگ میخورد ! بعد یه ربع دوباره
صدای زنگ تلفن برخاست که بازم جواب ندادم !

خب همینجوری داشت گوشی زنگ میخورد که ییهو دیدم یکی از اعضای خونواده داره
در رو باز میکنه که وارد شه.سریع رفتم گوشی رو بهش دادم ! با پانتومیم بهش
فهموندم که اگه از مدرسه باشه بگه که من خونه نیستم و یه بهونه بیاره (الحق که تو بهونه آوردن مهارت زیادی داشت !)
و شد آنچه شد...
روز بعد آقای ناظم تو صف از خجالت بنده درومدن
سر این ماجرا خیلی حال کردم و همین جا میگم که اگه بشه بازم از این غلطا میکنم!