تبلیغات جمعه 28 اسفند 1388
نویسنده: Bokken طبقه بندی: مدرسه، چرت و پرت، جوک و شوخی، سیب زمینی،

بر در ورودی خانه ی خود c4 ـی جاسازی کرد و گفت:"نا مردم اگه زنده به خونه برگردم!" و بعد وارد خیابان شد.
وسط خیابان پرید و SMG خودش را خشاب گذاری کرد. نارنجک هایش رو چک کرد. مردم که تا به حال چنین صحنه ای ندیده بودند وحشت زده از خیابان به کوچه ها و منازلشان پناه بردند.
حسنی وارد مغازه ی آقا جلال شد.
-- سلام جلال آقا!
- سـ...سلام... حسنی!
- آماده ای جلال آقا؟ امروز روز موعوده!
- ا...الان؟!
- آره خو...
- بـ...باشه! الان منم آماده می شم.
جلال آقا رفت پشت مغازش. حسنی هم طبق معمول یه های بای 300 ـی گرفت و گذاشت تو کیفش. یکم دور و بر رو نگاه کرد...
آقا جلال بعد از مدتی آمد و گفت: "بـ...بپر بـ...بریم!" و آقا جلال کرکره ی مغازه اش را بست و هر دو راهی خیابان اصلی شدند.
- حسنی تـ...تو مطمینی؟
- خو، اگه می ترسی نمیومدی دنبالم.
- مـ...من و ترس؟! من فقط هی ز...زبونم می گیره! خودت که باید بـ...بدونی.
- آره... برام تعریف کرده بودی... هنوز هم برای انتقام گرفتن دیر نیست، آقا جلال.
- مـ...من دیگه با مدیر مـ...مدرستون کاری نـ...ندارم!
- ای بابا! پس اون همه "من زنده خفه اش می کنم" هات چی شد؟! می خوای من خودم بکشمش و بعد بیای خفش کنی؟!
آقا جلال ساکت ماند.
در خیابان اصلی همه ی مردم انگشت به دهان و اشاره کنان به آن دو نفر می گفتند: "دوربین مخفیه یا یه باند قاچاق جدیده؟"
از جلوی بانک که می گذشتند صدای زنگ خطر بانک به گوش رسید. یکهو حسنی در بانک را باز کرد و با اعصابی خط خطی گفت: "برین بابا دلتون خوشه!" و بعد در را بست و به راهش توی پیاده رو ادامه داد.
به مدرسه نزدیک شدند... مدیر از داخل دفتر خود، آن دو را دید. دیدن همانا و نشانه روی حسنی با یک اصلحه شکاری بر روی "شهرام" همانا! (راستی، اول داستان گفتم که حسنی اصلحه شکاری داره؟!).
*بنگ* مدیر داد زد: "نــه! شاهین، پسرم از دستم رفت!" و بعد افتاد و مرد! (به همین سادگی، به همین خوشمزگی!)
حسنی و آقا جلال، دوان دوان، به طرف مدرسه رفتند و 11 c4 در 11 خرپای ساختمان مدرسه جا سازی کردند... حسنی از مدرسه خارج شد ولی آقا جلال را پیدا نکرد... داد زد: "آقا جلال! زود باش بیا بیرون! الانه که منفجرش کنم!"
درون مدرسه آقا جلال رفت پیش مدیر و گفت:
خـ...خوبت شد، ای نـ...ناکس نا لوتی!
یکهو مدیر برای یه چند لحظه ای جون گرفت و گفت:I am your father!
آقا جلال که باورش نمی شد بلند داد زد: N-Noo!
در همان لحظه، مدیر دکمه ی انفجار رو از روی دست آقا جلال گرفت و زد...
*کابوم*
***
بله دوستان! از اون وقت تا الان، "حسنی به مدرسه نمی رفت، اگه هم می رفت، جمعه ها می رفت"!!