تبلیغات
Welcome to your own Shop - حسنی به مدرسه نمی رفت، اگه هم می رفت، جمعه ها می رفت!

Welcome to your own Shop

!Oh, no

هوا سرد بود. حسنی چکش را برداشت، C4 ها رو آماده کرد، دکمه های پیرهنش رو بست، هدبندش رو سر کرد و روفت به سوی مدسه. (با توجه به این که این داستان حوادث یکم جلوتر از "حسنی به مدرسه میره" رو نقل می کنه.)

بر در ورودی خانه ی خود c4 ـی جاسازی کرد و گفت:"نا مردم اگه زنده به خونه برگردم!" و بعد وارد خیابان شد.

وسط خیابان پرید و SMG خودش را خشاب گذاری کرد. نارنجک هایش رو چک کرد. مردم که تا به حال چنین صحنه ای ندیده بودند وحشت زده از خیابان به کوچه ها و منازلشان پناه بردند.

حسنی وارد مغازه ی آقا جلال شد.

--       سلام جلال آقا!

-        سـ...سلام... حسنی!

-        آماده ای جلال آقا؟ امروز روز موعوده!

-        ا...الان؟!

-        آره خو...

-        بـ...باشه! الان منم آماده می شم.

جلال آقا رفت پشت مغازش. حسنی هم طبق معمول یه های بای 300 ـی گرفت و گذاشت تو کیفش. یکم دور و بر رو نگاه کرد...

آقا جلال بعد از مدتی آمد و گفت: "بـ...بپر بـ...بریم!" و آقا جلال کرکره ی مغازه اش را بست و هر دو راهی خیابان اصلی شدند.

-        حسنی تـ...تو مطمینی؟

-        خو، اگه می ترسی نمیومدی دنبالم.

-        مـ...من و ترس؟! من فقط هی ز...زبونم می گیره! خودت که باید بـ...بدونی.

-        آره... برام تعریف کرده بودی... هنوز هم برای انتقام گرفتن دیر نیست، آقا جلال.

-        مـ...من دیگه با مدیر مـ...مدرستون کاری نـ...ندارم!

-        ای بابا! پس اون همه "من زنده خفه اش می کنم" هات چی شد؟! می خوای من خودم بکشمش و بعد بیای خفش کنی؟!

آقا جلال ساکت ماند.

در خیابان اصلی همه ی مردم انگشت به دهان و اشاره کنان به آن دو نفر می گفتند: "دوربین مخفیه یا یه باند قاچاق جدیده؟"

از جلوی بانک که می گذشتند صدای زنگ خطر بانک به گوش رسید. یکهو حسنی در بانک را باز کرد و با اعصابی خط خطی گفت: "برین بابا دلتون خوشه!" و بعد در را بست و به راهش توی پیاده رو ادامه داد.

به مدرسه نزدیک شدند... مدیر از داخل دفتر خود، آن دو را دید. دیدن همانا و نشانه روی حسنی با یک اصلحه شکاری بر روی "شهرام" همانا! (راستی، اول داستان گفتم که حسنی اصلحه شکاری داره؟!).

*بنگ* مدیر داد زد: "نــه! شاهین، پسرم از دستم رفت!" و بعد افتاد و مرد! (به همین سادگی، به همین خوشمزگی!)

حسنی و آقا جلال، دوان دوان، به طرف مدرسه رفتند و 11 c4 در 11 خرپای ساختمان مدرسه جا سازی کردند... حسنی از مدرسه خارج شد ولی آقا جلال را پیدا نکرد... داد زد: "آقا جلال! زود باش بیا بیرون! الانه که منفجرش کنم!"

درون مدرسه آقا جلال رفت پیش مدیر و گفت:

        خـ...خوبت شد، ای نـ...ناکس نا لوتی!

         یکهو مدیر برای یه چند لحظه ای جون گرفت و گفت:I am your father!

         آقا جلال که باورش نمی شد بلند داد زد: N-Noo!

در همان لحظه، مدیر دکمه ی انفجار رو از روی دست آقا جلال گرفت و زد...

*کابوم*

***

بله دوستان! از اون وقت تا الان، "حسنی به مدرسه نمی رفت، اگه هم می رفت، جمعه ها می رفت"!!

نویسندگان

صفحات جانبی

نظرسنجی

    لوگاریتم زمان رسیدن به مدرسه، که x تمایل داره به خونه، چیه؟





امروز

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :